تبليغاتX
فقط برای تو

تو و من

(((مجنون لیلی)))

 

تو از قبیله­ی لیلی ، من از قبیله­ی مجنون

تو از سپیده و نوری و من از شقایق پرخون

تو از قبیله­ی دریا ، من از نژاد کویرم

همیشه تشنه و غمگین، همیشه بی تو اسیرم

حدیث عشق من و تو ، حدیث ابر بهاری

به من چه می رسد ای دوست از این همه غم و زاری؟؟

تو از قبیله­ی لبخند ، من از قبیله­ی اندوه

فضای فاصله صد آه ، فضای فاصله صد کوه

تو از قبیله­ی لیلی ، من از قبیله­ی مجنون


 

نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت


بی وفایی

بی وفایی کم گناهی نیست در دامان عشق

گفتی دوستت دارم...حتی بیشتر از چشمانم...ولی اکنون می فهمم از من بیزاری...

گفتی رهایت نمی کنم...حتی در لحظه های بی کسی...ولی اکنون میبینم چگونه رهایم کردی...

چه ساده از من گذشتی....

حتی ساده تر از گذشتن زمان بر روی دیوارهای خانه...

حتی ساده تر از گذشتن باد از کنار پنجره های بسته شده...

چه ساده رهایم کردی...

حتی ساده تر از رها شدن پرنده ای در آسمان

حتی ساده تر از رها شدن گیسوان عاشقی در باد...

آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین....

  چه دل آزارترین شد...چه دل آزارترین

 گریه کردم ...


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن



نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم



تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار



کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد


وسعت تنهائيم را حس نكرد


در ميان خنده هاي تلخ من


گريه پنهانيم را حس نكرد


در هجوم لحظه هاي بي كسي


درد بي كس ماندنم را حس نكرد


آن كه با آغاز من مانوس بود


لحظه پايانيم را حس نكرد


 

نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


پائیز...

پائیز می آید...
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
 
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
 
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
http://i34.tinypic.com/500gv4.jpg
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
 
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
 
http://i15.tinypic.com/447z486.jpg
 
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است
 


 

نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


مرگ ...

من پذیرفتم شکست خویش را

 

بندهای عقل دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

 

می روم شاید فراموشت کنم

 

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

 

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گر چه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 

تلخی برخوردهای سرد را!

 

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

 

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی!

 

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

 

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی!

مرگ من روزی فرا خواهد رســـید       در بــــهاری روشن از امواج نــور

در زمســـــــتانی غـــــبار آلود و دور      یا خزانی خــالی از فریاد و شـــــور

مرگ من روزی فرا خواهد رســــید       روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی هــــــــمچون روزان دگر       ســـایه ای از امروز ها دیـــروز ها

خاک می خواند مرا هر دم به خویش       می رسند از ره که در خاکم نهـــند

آه شایـــــد عاشــــــقانم  نیمـــــه  شب       گل به روی گور غـــــمناکم نهـــــند

بعد من ناگه به یکســــــــو می روند        پرده هــــــــای تــــــیره ی دنیای من

چشــــــــمهای ناشـــــناسی می خزند       روی کـــــاغذ ها و دفتــــــر های من

در اتاق کوچــــکم پـــــــا مـــــی نهند       بعد من با یاد من بــــــــــــــــیگانه ای

در بـــــر آیـــــــینه مـــی ماند به جای      تار مویی,نقش دستی,شانـــــــــــــه ای

میرهم از خویـش و می مانم ز خویش     هر چه بر جا مـــانده ویران می شود

روح من چون بـــــــــادبان قـــــــــایقی     در افق ها دور و پنهان می شـــــــود

می شتابند از پـــی هـــم بـــــی شکیب      روزهــــا و هـــــفته ها و مـــــــاه ها

چشـــــــم تـــو در انتظار نــــــــامه ای     خیره مـــــــی ماند به چشــــــم راه ها

لیک دیگـــــــــر پیکـــر ســــرد مـــرا      می فشارد خــــــــاک دامنــگیر خاک

بی تو , دور ار ضربه های قلب تــــو     قلب من می پوسد آنجا زیر خــــــاک

بعد ها نام مرا باران و بــــــــــــــــــاد      نـــرم مــــــی شویند از رخسـار سنگ

گور من گمــــنام مــــــی ماند بـــه راه      فارغ از افسانه های نــــام و نـــــــنگ

دیـــــــدگانم همچو دالان هــــای نـــور     گونه هایم همچو مرمـــــر های ســـرد

نـــاگهان خــوابی مـــرا خواهـــد ربود     من تهـــــــــی خواهم شد از فریاد درد

 


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


برای عشق

برای عشق:

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 

 

 

 

عشق با نگاهی آغاز می شود

                              با لبخندی اوج می گیرد

                                                        وبا قطر اشکی به پایان می رسد


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


مواظب چشمام باش

 

تو این دنیای نامردا یه دختر نابینا بود.

اون یه دوست پسر داشت که خیلی دوستش داشت.

بهش می گفت که اگه چشم داشتم برا همیشه پیشت میموندم.

تا یه روز یه نفر پیدا شد وچشماش رو داد به دختره.

دختره وقتی تونست دوست پسرش رو ببینه فهمید که اونم نابیناست.

به دوست پسرش گفت دیگه نمی خوام ببینمت .

پسره با ناراحتی رفت و با یک لبخند تلخ گفت مواظب چشمام باش.


 

نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت


افسوس

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند

                                                                       تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

 

 سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است

                                                                  کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

                                                           کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم

                                                                    کاشکي دلها همه مردانه قسمت مي شدند

 


 

نوشته شده توسط بابک در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


درس زندگی

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق شويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .

  


 

نوشته شده توسط بابک در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


عشق چیست؟

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

 عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

 عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

 عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر

عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی

 


 

نوشته شده توسط بابک در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


اون لحظه ....

اون لحظه که تو فکرتم ، گریه امونم نمیده

غم میشینه رو آینه ، گریه امونم نمیده

 

از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام

 

نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام

 

 

تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره

 

گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره

 

 

ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه

 

از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه

 

 

وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!

 

يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره

 

 

اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده

 

تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بابک در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

    

 برآمد باد صبح و بوی نوروز              به  کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال       مبارک بادت این روز وهمه روز

با عرض سلام به تمامی دوستان گلم که به وبلاگ من سر میزنن و نظرات

 

قشنگ خودشون را برام می گذارن.

 

سال جدید را به همه شما عزیزان گلم تبریک میگم.

 

امیدوارم که همگی سالی پر از موفقیت و شادی را شروع کنید .

 

 

باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا       جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا

 

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست      نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

 

صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند    جام مى گير ز مطرب، كه روى سوى صفا

 

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند      من سرمست زميخانه كنم رو به خدا

 

عيد نوروز مبارك به غنى و درويش      يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا

 

گرمرا ره به در پير خرابات دهى     به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا

 

سالها در صف ارباب عمائم بودم       تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا

 


 

نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی

عشق یعنی

عشق

یعنی پرواز قناری               یعنی تا سحر بیداری

یعنی ثانه شماری                 یعنی حس بی قراری

عشق

یعنی بودن چون تو هستی        یعنی تو منومی خواستی

یعنی زندگی توو مستی           یعنی ترک خود پرستی

عشق

یعنی من گدا و تو شاه              یعنی من تاریک و تو ماه

یعنی با هم توی یک راه           یعنی  پایان غم    و    آه

عشق

یعنی امروز یعنی فردا               یعنی دنیا   واسه ی ما

یعنی پر زدن توو رویا              یعنی ماهی ها توو دریا

عشق

یعنی من  برات یه گلدون             یعنی تو یک گل خندون

یعنی ما شاد و غزل خون            مثل لیلا    مثل   مجنون

 


 

نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 8:29 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ ...

خداحافظ گل لادن .تموم عاشق باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
نمی شونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم 

يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند 
یکی با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
 هنوز آواز تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
لز این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
 كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني تو 
تو این رویای سر در گم خداحافظ گل گندم
تو دست سرد این مردم تو هم بازيچه اي بودي . 

که بارونی نمی تونی خدا حافظ گل پونه . 
...
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ

 

 

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس 
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رویاها 

بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

 


 


 

نوشته شده توسط بابک در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


می بخشمت عزیزم

می بخشمت عزیزم

می بخشمت بخاطر ترانه های صادقم

بخاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم

می بخشمت بخاطر تویی که خیلی بد شدی

پیش تو گریه کردم رفتی نموندی کم شدی

می بخشمت اگه نشد یه روزی مال من باشی

ولی بازم ازت میخوام بیاد من باشی

می بخشمت اگه که من خوب میدونم دلت میخواست

چشمای تو رازی بودن ولی غرور تو نخواست

می بخشمت عزیزم           می بخشمت عزیزم

می بخشمت بخاطر چشمایی که منتظرن

خاطره هایی که نشد از تو خیال من برن

می بخشمت بخاطر فاصله های دم به دم

بیاد شعری که نشد یه خط شم برات بگم

رفتی کاری از دل خسته ی من بر نمی یاد

باید باهاش کنار بیام خدا برام بد نمی خواد

با اینکه با نبودنت غصه گذاشتی رودلم

اما بدون هر جا باشی دوست دارم خیلی زیاد

 


 

نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


پـشت پـنـجـره

پشت پنجره

هی پشت پنجره می آیم

شاید، نشانی از تو بجویم

هی پشت پنجره می آیم

شاید ، شمیم پیرهنت را

کالسکه ی نسیم، فرود آرد...

هی چشم خود، به جاده می دوزم

زان دوردست ساکت و وهم آلود

گرد و غبار پای سواری نیست؟

آیا، کبوتر صحرایی

زانسوی ابری بارانی

مکتوب یار؛

نیاورده ست؟

هی پشت پنجره می آیم

هی پشت پنجره می آیم...

یک پنجره برای دیدن


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم چون

 

دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني....!

 

 

 


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


خدا حافظ

 

 

خدا حافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خدا حافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

خدا حافظ طلوع من غروب من

خدا حافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود

غروب ظلمت تاریکی و غم بود

سلام تو شروع آشنایی ها

نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم

که بیداد تو بر رخ چکیده

خزان زندگی آمده

دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

خدا حافظ

 


 

نوشته شده توسط بابک در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


صدایم نکن

 

اگر توانایی این را نداری که وقتی غمگینم شادم کنی.

 

صدایم نکن.

نگزار از این که هست غمگین تر شوم.

صدایم نکن.

خودم با آن کنار می آیم و خوب می شوم.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بابک در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


من ميگم...

من ميگم بهم نگاه كن ** تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشات قشنگه ** تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چقدر تو ماهي ** تو ميگي اول راهي
من ميگي بمون هميشه ** تو ميگي ببين نميشه
من ميگم خيلي غريبم ** تو ميگي نده فريبم
من ميگم خواب تو ديدم ** تو ميگي ديگه بريدم
من ميگم هدف وصاله ** تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم ** تو ميگي قلبم و دوختم
من ميگيم چشمات و وا كن ** تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم ** تو ميگي آره ميدونم
من ميگم دلم شكسته ست ** تو ميگي خوب ميشه، خسته ست
من ميگم بشين كنارم ** تو ميگي دوست ندارم
من ميگم واسم دعا كن ** تو ميگي نذر رضا كن
من ميگم قلبم و نشكن ** تو ميگي من ميشكنم من؟
من ميگم واست مي ميرم ** تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟ ** تو ميگي نه، رفتم از هوش
من ميگم كه رفتم از ياد؟ ** تو ميگي نه، مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيرون؟ ** تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟ ** تو ميپرسي نااميدي؟
من ميگم واسم عزيزي ** تو ميگي زبون مي ريزي؟
من ميگم دلم رو بردي ** تو ميگي به من سپردي؟



 

نوشته شده توسط بابک در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


کاش میشد

 

کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت

ای کاش سر نوشت جز این می نوشت

زندگی دیوانه فرصت هاست

در گذشت سر گذشت آرزوهاست


 

نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 8:58 موضوع | لینک ثابت


نرو!!

 

نرو !! تنهايم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسي را که دوست دارم، ندارم
من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم
مي گويي برمي‌گردم. من نمي‌گويم تو دروغ مي‌گويي ولي من به روزگار اعتماد ندارم
در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم!


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت برده‌اند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود. زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


نشان تو

 در هر باد طنين صداي تو بود
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود

و در هر آب انعکاس سيمايت

در هر آتش گرمي دستانت

آنگاه که من

کوچه به کوچه

خانه به خانه

نشان تو مي خواستم



 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت


خیال کردم.....

 


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


اگرچه

 

اگرچه سخت و کشنده است،تو برو دیگر

رسیده عشق من و تو به لحظه ی آخر

گناه ازمن  بود یا تو دگر فرقی نیست

اگر که خوب بود یا بد،برو زمن بگذر

من و تو درک نکردیم یکدیگرراهیچ

و بازرابطه ها تیره میشود و بدتر

شبیه قصه سنگ است و شیشه،عشق ما

شکست سنگ غرورت دل من آخر

ندیده ام من ازاین عشق رنگ آرامش

شبیه قایقی بی تکیه گاه و بی لنگر

چه فایده که بگویم دوستت دارم

چراکه حرف مرا تو نمیکنی باور

نشان ز زخم قدیمی و کهنه ای دارد

تمام شعرو غزل های این دفتر...

میگم برو ولی نشنیده بگیراز من 

 

 


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


منتظرت میمانم


I know you won't come back

می دانم که دیگر  باز  نخواهی گشت


Everything that was .Time has left is behind

هر چه که بود دیگه گذشنه و

زمان اونو پشت سر گذاشته

 

I know that you won't return

می دانم که دیگر  باز  نخواهی گشت

What happened between us

اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد

Will never be repeated

دیگه هرگز تکرار نخواهد شد

 

Even when a thousand years pass

حتی اگه هزار سال هم بگذره ,


it won't be enough to fade you away and to forget

.
کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن

 

And now I'm here

و اکنون من اینجا هستم

Trying to turn valleys into cities

تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم

Mixing the Sky with the Sea.

آسمان و دریاها را در هم بیامیزم

 

I know I let you escape,

می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی

I know I lost you

می دونم که تو رو از دست دادم

nothing can be the same;

هیچ چیز  دوباره مث قبل نمی شه

 

A millennium could be enough for you to forgive

هزار سال میتونه کافی باشه که منو ببخشی

 

I'm here, loving you

من اینجا هستم، عاشق تو

 

suffocating,
in photographs and scrapbooks,

از نفس افتاده زیر باری از عکس ها و آلبوم ها

in objects and momentos

وسایل و خاطرات لحظات با تو بودن

 

can't comprehend

نمی تونم درک کنم

I'm driving myself mad

دارم دیوانه می شمc

Changing a foot for My own face

و دست و پامو گم کرده ام

 

The letters I wrote,

نامه هایی که نوشتم

I never sent

هرگز نفرستادم

 

It's all the matter of time and faith

مهم ، گذشت زمان است و وفاداری من به تو

A millennium with another thousand years...

و این که

هزار .هزار  سال

Are enough to love

کافی است برای عشق ورزیدن

 


If you still think something of me...

اگر هنوز درباره من فکر می کنی

You know I'm still waiting for you...

مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم

 


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


یاد تو

هیچگاه فاصله هاحریف خاطره هانمیشوند

یاد تو همیشه اینجاست غم تو نمیره از یاد

نمیشه ترانه ای خوند که به یاد تو نیفتاد

میبینی چه تلخ چه شیرین میتونه مال تو باشه

با همه فاصله ها باز دلم دنبال تو باشه

دست من به آرزوها اگه با تو نرسیده

عوضش چشمای خیسم صددفعه خوابتودیده

اگه هدیده ای ندادی که بمونه یادگاری

عوضش خاطره هام روبا خودت همیشه داری

اگه پاییزیه کوچه اگه برگها دیگه زردن

اما بابهار دوباره سبزو تازه برمیگردن

رنگ آسمون چشمات واسه من همیشه آبی

اگه حتی دیگه هرگزبه نگاه من نتابی

بین دستای من و تواگه فاصله زیاده

دنبالت بازم میگردم حتی با پای پیاده...

 

 

 


 

نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت